تبليغاتX
فریاد یک سکوت
شوخی طبیعت!!

اول اینکه عیدتون مبارک

و اما : مدتیه به بهانه های مختلف نتونستم چیزی بنویسم و حتی نتونستم جواب دلگرمیهای رفقا رو بدم: نیت کرده بودم امروز برام یه روز خاص باشه....اما خوب تا الان که نصفش گذشته اتفاق خاصی -نیافریدم!- دوباره عزمم رو جزم کردم برم از اول خط شروع کنم...نمیدونم از کدوم دکتر شروع کنم...شنیده ام دکتر مهرابی خوبه و اکثر دوستام هم پیشش رفتن اما با وضعی که من دارم نمی شه چون خانواده اکیدا اعتقاد دارن یه روانکاو خوب!!! می تونه بنده رو متحول کنه و شنیده ام در مطب ایشون باید با رمز درخواست جراحی وارد بشیم......آشنایان این بار توصیه کردن با دکتر صدر مشورت کنیم!!!....اما مثل مار گزیده می ترسم جریان دکتر قبلی بشه و باز یه مدت سکوت رو پیش رو داشته باشم!....ممنون می شم دوستان منو راهنمایی کنن چون می خوام دکتری برم که بتونه وقت بذاره و با دلیل و منطق و تست و این حرفا بشینه توجیه کنه بهترین راه حل چیه. چون بعد از چهار ماه برو بیا و صد البته پرداخت هزینه روان درمانی و به هم ریختن اوضاع احوال خودم آخرین حرف جناب آقای متخصص این بوده که یا مشکلت پیچیده تر از اونه که من بتونم کمکت کنم یا اینکه یه وجه عمده رفتاری بقیه ترنسها رو -نزدیکی از نوع حاد!!!!-نداری و آخرین توصیه داروی آرامبخش ملایم!!!! 

در حاشیه:دور از انصافه اگه خدا رو شکر نکنم به خاطر پیدا کردن چندتا رفیق هم زبون و واقعی.....هیچوقت یادم نمی ره اولین کسی که راهنماییم کرد(همای عزیر) اولین کسی که با حوصله و صبر به حرفام گوش داد (مانی عزیز) اولین کسایی که احساس تنهایی و ناامیدی رو ازم دور کردن و امیدوارم از رفاقتشون هیچوقت محروم نشم(امیرعلی.علیرضا و پارسای عزیز)-(پسر هنوز یادم نرفته اولین بار که از پشت گوشی صداتون رو شنیدم و کلی دلگرم شده)- و البرز و مسیحا.کسایی که با هدیه هاشون کلی خوشحالم کردن - و یکی از دو تاعلی. اخرین کسی که دیدم و نتونستم بهش بگم چقدر خوشحالم که رفیقی مثل اون دارم ....اضافه شود به این لیست کسایی که خیلی دلم می خواست ببینمشون اما تا الان موفق نشدم مثل کسرا .اریک و البته برادربا مرام عزیزم علی هومن.راستی یه رفیق جدید هم دارم هاملت جان چون جدیدترین هستی اسمت رو آخرسر نوشتم!

امیدورام همیشه شاد. موفق و سلامت باشین (و البته من روهم از خبرای خوب مطلع کنین) و این دوستی پایدار.

نوشته شده توسط آرمان در ساعت  | لینک  | 

نمی دونم فقط معضل منه یا برای دیگران هم اینطوریه...جدیدا هر روز که بیدار میشم بعد از لعن و نفرین به روزمرگی ها و اینکه بازم یه روز تکراری شروع میشه یه برنامه جدید برای خودم ردیف می کنم و بدتر از اون اینکه این برنامه تا یکی دو ساعت بعد به افقهای ۵ ساله دور دست هم میرسه!!! تاریخ مصرف این برنامه هم فوقش یکی دو روز اعتبار داره و با طلوع بعد یه برنامه جدید...............نمی تونم توصیف کنم چه حس مزخرفی به آدم دست میده....................  

حرفای خصوصی-سینا جان: من پایه ام آقا اما بیا بزنیم تو کار فست فود...بیشتر جواب میده ها!مگه میشه شما رو فراموش کرد کنکور که به سلامتی گذشت نه؟شیرینی ما رو هم بذار اینجا! 

نوشته شده توسط آرمان در ساعت  | لینک  | 

داره میشه یه سال به قول پارسا دیگه اینجا رو حسابی خاک گرفته.....هنوز برای من هیچ اتفاق رو به جلو و آینده سازی نیافتاده اما روزگار به سرعت داره می گذره ...از خرداد تا حالا هم خیلیامون نفهمیدیم چطوری گذشت اونقدر همه چی قاطی شد که دیگه کسی به مسائل شخصیش فکر نمی کرد:

شاید دلتنگی برای کسایی که تو دنیای مجازی باهاشون آشنا شدی واژه غریبی باشه: اما واقعا براشون دلم تنگ شده....برای اونا که حداقل از ناامیدی و احساس تنها بودن در دنیا نجاتم دادن.اونا که هرچی می گن انگار روزگار خودم رو به تصویر می کشن....خوشحالم از اینکه خیلیاشون دنبال روزمرگی های زندگیشون افتادن و از تغییرات زندگیشون کلی امیدوار و شاد می شم خوشحالم ازاینکه نوشته ها مفیدتر و علمی تر شده.............خلاصه دوباره شارژ شدم.  تازود!

 

نوشته شده توسط آرمان در ساعت  | لینک  | 

 

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت.
خدا سکوت کرد
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت.
خدا سکوت کرد.
آسمان و زمین را به هم ریخت.
خدا سکوت کرد
به پر و پای فرشته و انسان پیچید.
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت.
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد.
خدا سکوتش را شکست و گفت:عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.
تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.
تنها یک روز دیگر باقی ست.بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.
لابلای هق هقش گفت:اما یک روز ... با یک روز چه کار می توان کرد؟
خدا گفت:آن کس گه لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزارسال زیسته است.
و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید.
آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو زندگی کن
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید.ا
اما می ترسید حرکت کند.می ترسید راه برود.
می ترسید زندگی از لابلای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد.
بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟
بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سر و رویش پاشید
زندگی را نوشید و زندگی رابویید.
چنان به وجد آمد که دید تا ته دنیا می تواند بدود.
می تواند بال بزند.میتواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند...
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد.زمینی را مالک نشد.
مقامی را به دست نیاورد اما...
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید.
روی چمن خوابید.کفشدوزکی را تماشا کرد.
به آنهایی که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد.
لذت برد و سرشار شد و بخشید.عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او در همان یک روز زندگی کرد.
اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:امروز او درگذشت.
*کسی که هزار سال زیسته بود

نوشته شده توسط آرمان در ساعت  | لینک  | 

جالبه بشینی گوشه جمع و به نظرات دیگران درباره قابلیتهای خودت گوش بدی!!!! (قراره غر نزنم...به جای اسفناکه بخونین جالبه)

-بدرد هالووین می خوری حتی اخلاق و رفتارتم تویه پوشش دیگس!

- خوب می زنی تو دهن قانون مملکت!(حالا بیا و ثابت کن ماچیکار داریم به این حرفا)

-فمنیست جمع هم که سری به نشانه تاسف تکون می ده! (اگه روش می شد جلوی همه می گقت:مایه شرم جماعت نسوان هستی)

-جوون ترا می گن : چه جالب، نمی ترسی اینطوری با پسر اشتباهت می گیرن؟؟

تاکار به جای باریک نکشیده به موضوع جدید براشون پیدا می کنی و .....فرار..................................

نوشته شده توسط آرمان در ساعت  | لینک  | 

یه روز نه چندان سرد ...یکی از آخرین جوابهایی که شنیدم این بود:

در زندگی قبلی روحت حتما یک مرد خوشبختِ سرکشِ عصیانگر بودی!!!!

تناسخ یه تفکریه که میگه روح انسان در گذشته زندگی کرده و در آینده هم زندگی می کند ( بر روی زمین ) . اینا اعتقاد دارن که بعد از فوت ، روح انسان برای تکامل دوباره به زمین باز میگرده و در قالب یه انسان دیگه بر روی زمین زندگی میکنه تا اون سیر تکاملی رو کامل کنه و به درجات عالی روحانی برسه .
این طوری می گن که ما در گذشته در یه قالب دیگه ای زندگی کردیم و در حال در یه قالب و آینده هم باز در قالب های دیگری به زمین بر می گردیم.
این موضوع چند وقتی که فکر منو مشغول کرده.از این جهت که آیا تناسخی در میان هست یا خیر.در اکثر ادیان اعتقاد به تناسخ کفر به حساب میاد(مخصوصا اسلام).ولی از یه طرف دیگه عارفان دینمون به این قضیه اشاره میکنند.مثلا مولوی زیاد تو شعراش به این مساله اشاره کرده.حالا به نظرتون واقعاْ تناسخ وجود داره؟

درحاشیه-بهش دست میدی و خداحافظی می کنی.باورش نمی کنی اما برات آرزو می کنه که مثل یک مرد شکست ناپذیر زندگی کنی و به تکامل برسی...

نوشته شده توسط آرمان در ساعت  | لینک  | 

نبودم به امید اینکه  اولین پستی که بعد از مدتها می نویسم متفاوت باشه...بازم نشد....شاید بی بهونه بی دلیل!! تنها به خاطر رسم زمونه:

راستی امید و علی راست میگن چهارماه هم من به عمر این خره اضافه کردم! برمی گردم...

اینم یه لینک اطلاعاتی برای اف تو ام ها به خوندنش می ارزه:

www.ftmguide.org

نوشته شده توسط آرمان در ساعت  | لینک  | 

خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.

خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...


************ ********* ********* ********* ***
خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...


************ ********* ********* ********* ***
خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.

میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.


************ ********* ********* ********* ***
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!!

و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!

و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست !!!

 

 

نوشته شده توسط آرمان در ساعت  | لینک  | 

جالبه:

اين ور قضيه: ترنسها رو متهم كرد به احساسي برخورد كردن با زندگي.-بهتره يكم با منطق زندگي به قضايا نگاه كنين.

اون ور قضيه: اعتقاد دارن حالا كه خانوادت رو نمي توني متقاعد كني بيا و احساس كن صد سال پيش زندگي مي كني و - حس كن -چقدر بهتره ديگران رو از خودت نرنجوني و مجبور نشي باهاشون اونقدر كلنجار بري تا بپذيرن كه مسئله چيه!يكم دل براشون بسوزون و خود خواه نباش ( اين برخورد منطقيه؟)

نوشته شده توسط آرمان در ساعت  | لینک  | 

-تو این مدت به پیشنهاد دلسوزانه یه نفر کتاب (در اغوش نور ) رو خوندم (فعالیت فرهنگی)

- تو این مدت با یه متخصص کل کل کردم!(فعالیت هنری)

- تو این مدت همه چیز داشت کم کم رو به راه می شد که یه اتفاق بد همه زندگی رو مختل کرد!(زورآزمایی با طبیعت)

- تو این مدت از بیشتر دوستام خبرای خوب شنیدم و خوشحال شدم.یکیشون رو از نزدیک دیدم-دوتاشون رو بالاخره ندیدم و رفتن-.(اینم که فعالیت نبود!)

- درضمن سال جدید هم اومد و بنده تبریک نگفتم. (فعالیت بی ادبی!)

و زمان آنچنان گذشت که باورم نمی شه!

---مثل همیشه توی گوشم فریاد میزنم: روزگار منتظر من نمی مونه! امیدوارم هرچه زودتر فردای فرار از رخوت فرا برسه!!

و در آخر امیدورام امسال هرچند شروع خوبی نداشت.بهتر از گذشته پیش بره

نوشته شده توسط آرمان در ساعت  | لینک  |